تبليغاتX
این روزها

این روزها

ملاصدرا می گوید :

 خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

               اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                           و به قدر نیاز تو فرود می آید

                              و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

                                و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را…

******
داشتم فکر می کردم آدما دو دسته اند اونهایی که می گویند کافرند و آنهایی که می گویند مومنند
بین آن دسته که می گن مومنند که امروزه تقریبا شامل 90 در صد آدمها میشه درجات مختلفی از ایمان وجود داره ما جزو مومنهای چند درصدی هستیم ؟یعنی چند درصد به خدا ایمان داریم ؟

فکر می کنم دوباره باید از اول دستورات دین رو بهم درس بدن از دانسته هام فقط اونایی یادم مونده که تو کتابای مدرسه خوندم از اون به بعد اطلاعاتم به روز نشده چطور توقع داشته باشم که روز به روز بنده بهتری باشم ! وقتی هر روز کلی اطلاعات درباره آشپزی ،مد،لباس ،آرایش،کار،کامپیوتر ،اینترنت وچیزای دیگه می ریزم تو مخم که بتونم تو این دنیا زندگی کنم اما برای اینکه خدا رو بپرستم چی ، برای اینکه رابطم با خدا حفظ بشه چی ؟
خدایا تو که می دونی ما بنده های فراموشکاری هستیم چرا ما رو اینجا تو این کره خاکی دور از خودت رها کردی؟

******

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سمنو  | 


دیشب توی اخبار ساعت 10 بود که تلویزیون خبر فوت یه دانشجوی نابغه صنعتی شریف رو داد که از قضا مبتکر و مخترع و غیره بوده و اسم تلفن همراه هم پیشنهاد اون بوده
اسمش برام آشنا بود شهرضا یه استاد داشتیم به همین فامیلی تو همین فکرا بودم که دکتر شیرعلی شهرضا رو نشون داد که داشت گریه می کرد آره خودش بود
یادش به خیر
ترم آخر باهاش مدار منطقی پیشرفته داشتیم کلاس ساعت 8 تا 9/30 بود و من 9 واحد بیشتر نداشتم معمولا روزایی که ساعت 8 کلاس داشتم ،یه ربع به هشت بیدار می شدم و 5 دقیقه به هشت در خوابگاه منتظر تاکسی میموندم و 8 الی 8:5 دقیقه سر کلاس بودم اما کلاس استاد شهرضا :
9:15 دقیقه از خوابگاه بیرون میومدم 9:25 دقیقه از لای در کلاس منتظر یه فرصت میموندم که استاد روشو بکنه به تخته و آروم می رفتم ردیف اول می نشستم
9:30 حاضری می خوردم و بر می گشتم خوابگاه در راه برگشت هم معمولا چند تا بستنی شاه توتی می خریدم با بر و چز که تازه از خواب بیدار شده بودن می خوردیم
یادمه که روزای آخر کلاس مدار منطقی تا ساعت 9:15 تقریبا دو سه نفر تو کلاس نشسته بودن (میترا همیشه سر کلاس حاضر بود) و شهرضا هم با روحیه بشاش خودش درس میداد انگار نه انگار ... ساعت 9:25 کلاس یهو پر میشد ازجمعیت و بچه ها یکی یکی فرز می پریدن رو صندلیهای ردیف اول
طوری که در یک چشم به هم زدن کلاس پر می شد اما شهرضا اصلا به روی خودش نمیاورد و حاضری همه رو میداد.واقعا استاد مهربونی بود و ما دانشجوهای بدی بودیم که سو استفاده می کردیم.
اون موقع نمی دونستیم پسرش نابغه است همیشه موقع امتحانا با باباش میومد دانشکده فکر کنم دبیرستان بود اما یه روز فریبا اسمشو توی روزنامه همشهری دیده بود که تو جشنواره خوارزمی اول شده بود.

روحش شاد مطمئنا الان جاش خوبه چون عمرشو هر چند کوتاه اما مفید گذرونده و کلاساشو هم دو در نمیکرده

سایت استاد شهرضا:
www.hip.ir/about/about_fa.html




+ نوشته شده در  ساعت   توسط سمنو  |