خیلی کار سختی بود چون مدام باید با ذیحساب و مدیر و امور اداری سر وکله بزنی که این لازم هست یا نه استعلام بیاری قانعشون کنی که از ارزونترین جا خرید کردی و ...
با توجه به اینکه تازه پست گرفتم با چند تا از همکارا هم دعوای لفظی داشتم چون قبول اینکه یه نفر که بعد از خودشون اومده بخواد براشون تصمیم بگیره سخته
به هر حال الان یه خورده اوضاع آروم شده
با خودم فکر می کردم که چه خوب میشد تو این دنیا همش خوبی بود کسی دیگری رو اذیت نمی کرد آدم از کسی نارو نمی خورد البته بعضیها هستن که با کسی زیاد صمیمی نمیشن در نتیجه نه توقعی از دیگران دارن نه کارای بقیه ناراحتشون می کنه
اما مگه میشه ؟! اونجوری که زندگی لطفی نداره
نتیجه اینه که آدمی که خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه
خیلی بده که آدم تو سردرگمی گیر کنه ندونه که چی کار کنه! چی خوبه چی بده !


